تذکره الاولیاء، باب ثانی، زیرک الدوله

تاریخ:جمعه 2 تیر 1391-11:21 ق.ظ

آن یارنیکو زاد، آن در فیزیک استاد، آن چشم و ابرو مشکی، آن زیر چادر مشکی، آن فرزند اول خانه، آن چشم و چراغ کاشانه، آن عزیز هرچی پیر زن و پیرمرد نیکو بیان، آن پایه گذار سفرهای مجردی در خاندان، آن بنت شریفان، آن مایه ی مباهات خاندان، آن سخندان مجهز به خدنگ، كه دور می كند مزاحمان را با اردنگ، آن دانشجوی اشراقی*، آن از کودکی در سفرهای جهادی، مریم الدوله بنت محمد و خاقان بنت خاقان- حفظه الله تعالی فی جمیع الامور- آورده اند در سنه ی هزار و چهارصد و نه هجری مقارن با سومین روز از بیعت مردم با علی بن ابی طالب در غدیر خم( 20 ذی الحجه) که در سال خورشیدی مصادف با خرماپزان و چله ی تابستان و فصل دروی برنج بودی؛ درشهری در حوالی بیشه چشم به جهان گشودی.

 نقل است ایشان هنگامی كه چشم به جهان گشودی؛ كبود بودی و خورشید بیگم قابله ی سلطنتی آنقدر بر پشت بانو كوفتی تا نفس ایشان به جا آمدی و از همان جا بانو به دردكشیدگان تمایل یافتی؛ که البته خود بانو این خاطره را به یاد نداشتی و می فرمایند نقل چندان معتبر نبودی و دستخوش تحریف گشتی.

نقل است تا امروز بانو اولین نواده ی ننه بودی كه پایشان به مكتب زیركان رسیدی. این مکتب در دهی در بالادست* بودی و بیشه در جلگه بودی؛ ایشان هر روز توشه برداشتی و راه درازی را با اسب و قاطر به ده بالا دست رفتی تا کسب علم نمودی و خود را به اسباب علمی مجهز نمودی.

 در خبر است ایشان حافظه ی خوبی داشتی و خاطرات و تذكره های ماقبل تولد خویش را نیز به یاد آوردی كه از فضایل و كرامات خاصه ی بانو محسوب گشتی و مایه ی تحیر و حیرانی خلقی بودی و همه را ازین مهارت لب گزان و انگشت خایان نمودی؛ چه سنوات عمر ایشان به ربع قرنی نرسیدی ولی ایشان به اندازه ی چهار قرن خاطره ها ازین سالها توانستی گفتن.

 بانو پس از تحصیل كمالات و طی طریق در راه علم و اخلاق به دارالفنون* در بلد طهران راه یافتی و در مباحث طبیعت شناسی و گیتی شناسی* به علم و بحث پرداختی. در آن جا وی را عمه ایی بود نیكو سیرت كه وی در منزلش چتر خویش می بافتی و به سیرو سلوك می پرداختی و گاه گاهی از حجره ی خویش در دارالفنون استفاده نمودی.

 نقل است كه وی روزی بر درب خانه ی عمه جان كوفتی، و عمه در را باز كردی و دید بانو نیمی ازصورت را با پارچه ایی پوشانده است. عمه جان از حال رفتی و بعد از اینكه به هوش آمدی دریافتی که بانو دچار خلسه گشتی و ناگاه از حالت قیام با صورت به سجده پرداختی.

 از كرامات دیگر بانو در بدو ورود به طهران این بودی كه فلكه ی سوم تهرانپارس بر بانوهمچون میدان هفت حوض نمایان گشتی و هر بار عمه را با این سوال متعجب نمودی كه: عمه!!!!! اینجا هفت حوضه؟؟؟؟؟؟ چرا که بانو از ابتدا بر کلیه ی مناطق شهر مسلط نبودی و از طریق روش نشانه گزاری سعی در شناخت مناطق ناشناخته داشتی و تکه ابری را نشان گذاشتی وخب اشتباه نمودی.

نقل است كه وی هنگام سفر به زادگاهش وقتی سوار بر درشكه ی مشدی ممدلی بودی با كبوتر نامه رسان به عمه جان پیغام دادی این گاری صندلی اش كج است، گاری چی اش اهل كرج است ، مسافرش با من لج است و كلیه ی مراتب را به اطلاع عمه جان  و شوهر عمه جان رسانیدی. وی به یمن وجود همسر نیکو سرشت عمه در ترمینال شرق دارای بند پ بسیار قوی بودی و همواره و در هر زمان که اراده نمودی راهی بلاد مادری گشتی.

وی اولین و آخرین نوه ی ننه بودی كه به مرز افغانستان رفتی و برای كودكان آن سامان معلم شدی و به آن ها فیزیك و ریاضیات آموختی و آنها را از مردودی در شهریور رهانیدی و تابستان طفلان بینوا را پر نمودی و كسی نبود تا به بانو بگوید مگر فیزیك برای ایشان آب و نان خواهد شد؟ چه این طفلان بی نوا را کشاورزی و کسب درآمد بایستی آموختی.

بانو توانایی خارق العاده ای در جابه جایی؛ بسته بندی و اختفای وسایل خیلی مهمشان در مكان های گوناگون داشتی؛ ایشان به قدری در این كار تبحر از خود نشان دادی كه متصدیان امور پیدا نمودن وسایل بانو كه هیچ؛ گاه حتی خودشان نیز وسایل مخفی شده را نیز پیدا نتوان كردی و این از كرامات خاص بانو بودی. ایشان در گره افكندن كیسه ها نیز مهارتی خاص داشتی به حدی كه دوره های آموزشی گره زدن كیسه را به صورت فشرده و تضمینی برای طالبان طریقت برگزار نمودی؛ و طوری كیسه ها را گره انداختی  كه كسی را یارای باز كردن آن نبودی. بانو این توانایی خویش را وقتی كه كیسه ی نان عمه جان اینا را گره زدی در حد اکمل به کار بردی تا نانها را از خطر بیات شدن حفظ نمایند؛ لکن عمه بایستی تا هفته ی بعد صبر پیشه كردی تا خود بانو دوباره به منزل ایشان رفتی و گره ها را گشودی.

 بانو مریم زیرك الدوله و بانو سمیه ادیب الادبای طهرانی در جمع برای دوری از چشم زخم حسودان و عنودان دائما در بحث و جدل بودی و چون به خلوت رفتی قربان صدقه ی هم رفتی و مدح هم دیگر گفتی و تا صبح به صحبت های در گوشی پرداختی. وی هر سال به نقطه ی نامعلوم سفر جهادی نمودی و تا زمان فارغ التحصیلی از دارالفنون رئیس مادام العمر ملایان مکتب خانه ی سیار* بودی و بانو ادیب الادبا را نیز بر حسب صلاحیت و نه بند پ با خود به آن نقطه ی نامعلوم بردی و خاندان سالی یك بار از دست آن دو نفس راحتی كشیدی و شادی ها كردی و به نقاط بسیار زیبا سفر کردی.

بانو پس از طی مقدمات فیزیک در دارالفنون روزی به گوش جهانیان رسانید چقدر فیزیك تنها بخوانم ؟ برایم ملال آور شده است و پدر خویش را گفت : برایم كشتی بخر كه به زیر دریا هم مسلط باشد؛ من می خواهم فیزیك اعماق آب را مطالعه كنم. بدین سان بانو بار سفر بستی و به دارالمعلمین راه یافتی و به اعماق دریاها نزول اجلال نمودی و فرمودی: می خواهم علم خود را زیاد گردانم و راه سلوك از دریا می گذرد. ایشان از آنجا برای پسر عم خود پیغام دادی كه با این كبوتر نامه رسان برایم شمای دریای جنوب فرست؛ چرا كه دریای شمال چهار جهتش خشكی است و امکان طی طریق در آن نیست و ما برای سلوک بایستی به دریاهای آزاد رسیم.

نقل است عمه  جان را طفلی صغیر بودی که بانو از بدو ورود به طهران؛ معلم سرخانه ی سرخود این بینوا بودی و کودک بیچاره را کف بر دهان آوردی تا وی تکالیف خویش را نوشتی. نقل است که گاهی تمام مشقهای کودک را پاک می نمودی و فرمودی: این چه خطی است؟ خوش خط تر بنویس! و بدین سان آن طفل بینوا را به زعم خویش خوش خط نمودی...

از دیگر فضایل و کرامات بانو این بودی که در امر مشاورت بسیار زبردست بودی. ایشان پس از فارغ التحصیلی از دارالفنون همچنان به عنوان مشاور اعظم همراه این مهندسان به سفرهای تابستانی پرداختی و خلقی را در بلاد دور در گوشه گوشه ی ایران هدایت نمودی و ایشان را از بند مشکلات رهانیدی و جمعی در آن بلاد واله و شیدای بانو گشتی و خواستی که بانو در آن بلاد صغیر نزد ایشان ماندی.

 بدین سان هنگامی که عزرائیل به درگاه ایشان آمدی تا جانش را بستاند، بانو پرسید چرا خواهی که من همراه تو همی آیم؟آیا مشکلی مر توراست؟ عزرائیل تا این سخن شنیدی سفره ی دلش گشودی و به درد و دل با بانو پرداختی و پس از اتمام مشاورت بانو فرمودی یا شیخ! من همی خسته ام. چراغ را بکش و درب را چفت نمای و بی سرو صدا خارج شو تا من دمی بیاسایم و بدین سان عزرائیل را نیز از درگاه بیرون نمودی.

روحش شاد...

 

*استاد راهنمای پایان نامه ی کارشناسی مریم

*مدرسه ی مریم ، فرزانگان، در دهی به نام روشن آباد بود

*دارالفنون: دانشگاه علم و صنعت

*فیزیک




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

منبع آب

نویسنده :بابک
تاریخ:جمعه 2 تیر 1391-09:43 ق.ظ

ترسناک ترین قسمت خونه ننه اینا نه پشت بوم تاریک نمورشون بود و نه انباری کنار مرغدونی و نه انباری و آشپزخونه قدیمی جلوی خونه، تنها منطقه خطرناک و ترسناک واسه من حوالی منبع آب بود که یه پایه ی زنگار گرفته و پوسیده داشت و من همش فکر می کردم چرا اینو درست نمی کنن. آخه همینجور بلا استفاده مونده بود و همه وقتی می خواستن از کنارش رد بشن یه نگاه محتاطانه مینداختن بهش و رد می شدن.
تا اینکه یکی از شبای عید که همه دور هم جمع بودن و دوباره خونه ننه اینا مهمونی بود. دائی جواد که بعد از یک شام مفصل اومده بود تو حیاط و سیگاری هم به لب داشت با یکی از شوهر خاله ها یا دائی ها در مورد این منبع حرف می زد و یهو گفت: این منبع خیلی قدیمیه، نه؟! و با پا یه ضربه ی ارزیابی کننده استحکام به منبع وارد می کنه و کمی بعد عین این فیلم های اکشن همه به یه طرفی فرار می کردن و اون منبع ترسناک نقش بر زمین شد. آقاجان از سر و صدا ها اومد بیرون فقط یه نگاه به منبع انداخت و یه نگاه به دائی جواد و یه نگاه هم به ننه و سرشو انداخت پائین و رفت. همه خدا رو شکر می کردیم که بچه ای تو حیاط نبود که خدای ناکرده اتفاق ناگواری بیافته ...

(منبع پسرخاله حمزه)



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوه ی فراموش شده ی مادربزرگ

نویسنده :عادله
تاریخ:دوشنبه 29 خرداد 1391-07:13 ب.ظ

 

بهنام عزیزم ، سلام...

بهشتی کوچولو ، منو یادت هست ؟

دختر عموت هستم...

فکر کنم بعد از بابا و مامان مهربونت ، تنها کسی که همیشه به یادته ، منم...

تو رو هیچ وقت یادم نمیره... چون :

* اولین نوه ی پسر بودی که میخواستی اسم خانوادگی مون ،  رو زنده نگه داری...

* بعد از تولدت ، مامانت دست خالی و غمگین ، اومد خونه ی ما ( جائی که محل نگه داری زائوهای فامیل بود...) ؛ چون تو ، بخاطر نارس بودنت ، توی بیمارستان بستری بودی...

* بعد از مرخص شدنت ، چند شبی مهمون خونه ی ما بودی ... زیر کرسی اتاق خواب قدیمی مون ، می خوابیدیم ... ولی تو ، درد داشتی و با صدای ضعیفت ، گریه های مظلومانه میکردی...

 و مامانت بخاطر ما ، که باید صبح میرفتیم مدرسه ، سعی میکرد با شیر دادن ، آرومت کنه ، ولی... تو آروم نمیگرفتی  و صورت خیلی ناز و کوچولوت ، از شدت گریه ، کبود میشد...

مامان من و مامان تو ، با نور چراغ مطالعه ی قرمز رنگی که حالا ، گوشه ی پشت بوم ، خاک میخوره ، تمام تلاششون رو میکردن تا دردت رو آروم کنن تا بتونی بخوابی و ضعیف تر نشی... و همینطور بذاری ما بخوابیم...

*موقع رفتنت از خونمون ، انگاری داشتن قلبمو میبردن ، چون هم دوستت داشتم و هم به تو و گریه های شبونت ، عادت کرده بودم...

* بخاطر تو، هر روز از مامان و بابا میپرسیدم : " کی آخر هفته میشه که بریم بیشه سر ، پیش بهنام؟ " و اونا بخاطر این سوال تکراری ، دعوام میکردن...

* دست و پاهای خیلی کوچولوت رو ، هنوز که هنوزه ، خوب خوب ، یادمه...

* صورت لاغر و نازت ، پیشونی بلندت ، یادمه...

* ننوی سرمه ای رنگت که توش تابت میدادیم ، یادمه...

* آخرا که یکم جون گرفته بودی ، می نشوندیمت رو بالش و تو ، با یه گوشه ی لبت ، لبخند میزدی ، یادمه...

* تو خونه همش حرف تو و بیماریت بود ، یادمه ...

* با بابام تو رو میبردنت دکتر ، یادمه...

* مدرسه بودم و عمه شمسه اومد دنبال من و نسیبه ، یادمه...

* عمه گفت بهنام رفت...یادمه...

* پشت وانت که مسافر میبرد بیشه سر ، با عمه و نسیبه ، نشسته بودم ، یادمه...

* بی صدا اشک میریختم ، یادمه...

* وقتی رسیدیم خونه ی ننه ، گفتن بردنت و دفنت کردن ، یادمه...

* تا چند سال ، تو سید میرزا ، دنبال قبرت گشتن ، یادمه...

...

...

...

بهنام عزیزم ، حیف شد که زود رفتی ... ولی خوش بحالت که جات توی بهشته ... منو یادت نره ... هوای منو از اون بالا داشته باش ...

 

جات تو این وبلاگ خونوادگی ، خالیه...

 

 

+ اعضای محترم وبلاگ :

دوست ندارم کسی رو ناراحت کنم ... لطفا از دستم نرنجید... بلد نیستم شاد بنویسم... شما یادم بدید... ممنون

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تذكرة الاولیاء،باب نخست،ادیب الادبای طهرانی

تاریخ:پنجشنبه 25 خرداد 1391-09:15 ب.ظ

آن یار بلند بالا، آن متولد شده ی همین ماه، آن دارای ابروی پهن و چشم مشکی، آن دانشجوی موردعلاقه ی دشتی، آن از كودكی سید؛ آن گاهی همچون میت،آن دختر تهرونی فامیل، آن در كارایی همچون دسته ی بیل،آن تك دختر خانواده،آن مایه ی حسادت همساده، آن پیشرو صف نسوان، آن شریف اقران، آن حریف صد رجل پیلتن،آن همه ساله رخت جهاد برتن، آن فقیر غنی، سمیه بنت علی _حفظه الله تعالی_ در اخبار اینچنین آمده است که در سنه‌ی یک هزار و چهارصد و یازده هجری قمری دختری در زاویه‌ای از بلد ایران چشم به جهان گشودی که وی را سمیه نامیدندی. منجمان چنین روزی را پیشگویی نمودندی و به سمع و بصر پادشاه زمانه رسانیدندی که؛ طالع این نوزاد بلند است و همراه خویش از جانب پروردگار خوشی و آبادانی می‌آورد. پس در شب تولد نوزاد شهر را آذین بستندی و به عیش و عشرت و پایکوبی پرداختندی. 

نقل است كه در بلد مادری هركسی به خانه ی بخت رفتی، وی در آنجا حضور به هم رسانیدی و سفره ها چیدی و نقل بر سر عروس و داماد پاشیدی و كل كشیدی و خلاصه همه جا خود را در مقام خواهر عروس یا داماد(بسته به موقعیت) جا زدی. وی را همه جا ادعای خواهرشوهری برای تمام عروسان فامیل و ادعای عمگی برای همه ی كودكان بی عمه ی فامیل بودی. در اخبار آمده است كه طفلان بسیاری را باج دادی تا وی را عمه گفتندی، ولی فقط یك تن به علت غربت در تهران خام گشتی و وی را عمه خطاب كردی.

نقل است که وی در کودکی و نوجوانی در مکتب‌خانه به تحصیل بوستان و گلستان و علم القرآن پرداختی ، تا اینکه به دانشسرای عالی لغت و ادب پارسی راه پیدا کردی و در محفلی که آن را انجمن علمی لغت و ادب پارسی نام نهادی داخل آمدی تا روحیه ی ریاست خویش را همچنان در سطوح بالا حفظ كردی و سال‌ها در خدمت خلق روزگار، رضایت پروردگار دو عالم را تحصیل کردی و روی همه ی مدیران  را به خاك مالیدی هرچند كه سریر ریاست و كیاست بی وفا بودی و بانو را به زیر افكندی. از كرامات وی همین بس كه محفلی ادبی، هنری، ورزشی، علمی، سینمایی نبودی كه شمعی هرچند به تفریح یا جهت صرفه جویی روشن كردندی و وی در آنجا حضور بهم نرسانیدی.

در نقلی دیگر آمده است كه وی به محض ورود به دانشگاه آنقدر به درگاه خدا لابه و التماس كردی كه معلم پارسی جهادیون روزگار به خانه ی بخت رفتی و وی به لیاقت و بدون بند پ جایگزین بلامنازع ایشان گردیدی. بدین سان همه ساله در خرماپزان رخت جهاد برتن كردی و در كسوت صبیه ی عمه ی رئیس ملایان به خدمت خلق مشغول گشتی و بچگكان مردم را كف بر دهان آوردی تا لغتی پارسی به ایشان آموختی كه زبان مادری آن كودكان همانا جز پارسی بودی.

از عجایب كرامات این بانو این بودی كه در جامه دانی صغیر 40 چارقد* و 20 طیلسان* جای دادی و در هر سفر به زادگاه آن را با خود حمل كردی و همگان را ازین مهارت خویش انگشت به دهان نمودی. به گونه ای كه حتی ملازمان بانو هیچ گاه چارقد تكراری بر سر وی ندیدندی و این از خرایق عادات و كرامات خاصه ی ایشان است كه مشابهی برای آن در تاریخ ذكر نشده است.

در ذكر كرامات ایشان آمده است كه در هر زمانی میوه ی آن فصل را گردآوردی و در خمره ی سركه انداختی و از آن خوراكی لذیذ فراهم  نمودی. همچنین در امر تهیه ی انواع سالاد متبحر بودی و چون سالی 1 مرتبه آن را فراهم نمودی خرق عادتی بودی و خلقی را خشنود گردانیدی و جمعی را عربده زنان به خیابانها كشانیدی كه یا ایها الناس بانو غذایی فراهم آوردی و هیهات كه ایشان ذكر خدای را فرو گذاردی و به كاری جز عبادت مشغول بودی. همین را سبب آمد كه بانو سالی یك بار بیش چنین نكردی.

آورده اند كه ایشان در طول تحصیل به امری جز كسب علم و دانش نپرداختی و تمام لحظات دیگر را در منزل آرمیدی و به ذكر خدای مشغول همی گشتی و والده ی ایشان آب در حلقشان ریختی و لقمه بر دهانشان گذاشتی؛ چه بانو از سادات بلاد امیران بودی و ما مردمی هستیم كه حرمت سادات را بسیار حراست می نماییم . بدین منوال هنگامی كه فرشته ی مقرب از جانب خدای تعالی به خدمت ایشان رسیدی تا جانشان را بستانی، بانو فرشته را همی گفت كه برایم لیوانی آب بیاور؛ سپس گفت لقمه برایم بردار؛ آنگاه فرمود ظرفها را بشوی و شامی فراهم كن؛ لباس هایم را اتو بزن و به نظر شما من چی بپوشم؟؟؟؟.....

عزرائیل از دست ایشان به دامان خدای پناه بردی و به باریتعالی گفتی: الها وی چه بنده است كه آفریدی؟؟؟؟. ما را با او دیگر كاری نیست... و بدین حیلت بانو عزرائیل را نیز پیچاندی و همراه وی به دیار باقی نشتافتی كه خب حالا چه جای عجله است و بدین منوال هزاران سال در این عالم بودی و به ذكر خدای عزوجل پرداختی.

 روحش شاد....

چارقد: روسری، شال، هر چیزی كه بر سر می نهند.

طیلسان: جامه ی بلند، ردا، مانتو، پالتو، بارانی.

با تشكر فراوان از محدثه سادات جون

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من، طفولیت، سوال فلسفی

نویسنده :مریم
تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1391-07:21 ب.ظ

اینجا می خوام در مورد اون موقعی که خونه ی ننه زندگی می کردیم حرف بزنم.

یک سوال مهمی که اون موقع ها یعنی وقتی کمتر از 4 سالم بود؛ همیشه توی ذهن من بود این بود که چطوری میشه آدم دستشو با قیچی ببره؟

نخندید خب! واقعا اون موقع برام دغدغه بود این موضوع....

اصل این سوال هم از اینجا توی ذهن من شکل  گرفت که یه عزیزی هر موقع میومد خونه ی ننه؛ یه پارچه ای به انگشتش بسته بود. هر بار هم که ما می پرسیدیم دستت چی شده؟ می گفت با قیچی بریدم...

من هم همش فکر میکردم چطوری میشه آدم دستشو با قیچی ببره؟

از شما چه پنهون چند باری هم قیچی خیاطی مامانم رو برداشتم و امتحان کردم. اما موفق نشدم دستم رو ببرم. نمی دونم چرا؟

حالا نیاید بگید قیچی مادرت چینی بوده! قیچی مامان ژاپنی بوده و هنوز هم کار می کنه.

اما من هنوز هم جواب سوالم رو نگرفتم. هنوز هم ندیدم کسی دستشو با قیچی ببره. هنوز هم نمی دونم چطوری میشه این کارو کرد. یا اینکه اصلا این بچه با قیچی چکار می کرده ؟؟؟

 یه چیزی هم الان به ذهنم رسید! شاید هم قیچی خیاطی نبوده، مثلا قیچی باغبونی بوده.

هر کسی که جواب این سوال رو میدونه ما رو در حل این مسئله ی 20 ساله کمک کنه(لامصب اگر روی مسئله ی تکینگی گردابه ها این همه وقت بذارم نوبل می گیرم!)

هر کسی هم نمیدونه بگه مهم ترین سوال بچگی خودش چی بوده؟

ما البته سوالات دیگری هم داشتیم و داریم در زندگی! اما این سوال مربوط به دوران قبل از 4 سالگی ما میشه که هنوز هم جوابش رو نمی دونم!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :10
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  


Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic