تولدت مبارک نوه ی عزیز(2)

تاریخ:یکشنبه 18 تیر 1391-10:22 ب.ظ




مهدی جان

هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید 

تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد . . . 

سالروز شکفتنت مبارک

آرزوی ما سلامتی و طول عمر توست.

امیدواریم همیشه موفق و پیروز و سربلند باشی.

فال روز تولدت رو در ادامه ی مطلب ببین.





ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پدر شاکرم

نویسنده :عادله
تاریخ:سه شنبه 13 تیر 1391-11:42 ب.ظ

 

"  خدایا  !!!

                    تو دریای رحمتی . "

 

چه خالصانه ،

 و چه پر تکرار ،

پدرم ،  این جمله را به زبان می آورد !!!

با وجودی که غرق در مشکلات و سختی هاست...

شاید اگر من ، جای او بودم ،

خدا را انکار میکردم...

ولی او ،

همیشه ،

و هر بار محکمتر از بار پیش ،

خدا را سپاس میگوید...

شاید همین است تفاوت نسل ها ...

 

 

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تولدت مبارک نوه ی عزیز(1)

تاریخ:دوشنبه 12 تیر 1391-09:37 ق.ظ

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن              فردا که نیامده ست فریاد مکن

        بر نامده و گذشته بنیاد مکن                       حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

                                                                                                  (حكیم عمر خیام نیشابوری)

عادله جان

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

زادروزت خجسته باد.

فال روز تولدت رو در ادامه ی مطلب ببین.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روزتان مبارک

نویسنده :مریم
تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1391-01:44 ب.ظ

سلام به همه ی عزیزان
روزتان مبارک جوانان برومند و رشید که در عرصه های گوناگون فعالیت می کنید.
عزیزی که مشغول حفاظت از وطن هستی؛
عزیزان مشغول کار که نان حلال کسب می کنید؛ که همانا عبادت ده جزء است که 9 تای آن کسب حلال است؛
عزیزان مشغول به تحصیل در همه ی مقاطع تحصیلی؛ که خوبی های تحصیل بر کسی پوشیده نیست و گفتن ندارد؛ نمی گویم که  تعریف از خود به حساب نیاورید!
عزیزان فارغ التحصیل؛
عزیزان مشغول هنرآموزی از قالی بافی گرفته تا خیاطی و عکاسی و .....
خلاصه روز همه ی شما مبارک نوه های عزیز مادربزرگ.

برای خواندن شعری مرتبط با مناسبت امروز هم به ادامه ی مطلب تشریف ببرید.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تذکره الاولیا؛ باب سوم، کیمیاگر اعظم بابك الدوله

تاریخ:شنبه 10 تیر 1391-08:28 ب.ظ

آن یار نیکو سرشت، آن دشمن هرچی سیرت زشت؛ آن پسرخاله ها را مدرس، آن شیمی را مهندس؛ آن عزیز دردانه ی مادر، آن چشم و چراغ همسر؛ آن فیلسوف همیشه شاکی، آن مرید باستانی پاریزی؛ آن ناجی غریقان، آن شریف اقران؛ آن همیشه دریانورد، آن هراسان از بالگرد؛ بابک خان بن شاه تقی خان بیشه سری-حفظه الله تعالی خودش و خانومش- آورده اند که در دهه ی 1360 خورشیدی هنگامی که سه سال از این دهه ی نیکو و پر کودک گذشته بود، در مرکز بیشه بانو والده ی مکرم منتظر به دنیا آمدن کودکی بودی بس تپلی، تولد کودک دیر زمانی به طول انجامید، شاه تقی خان در اندوه به سر بردی كه یادش آمد روزی پرنده ایی را نجات دادی و آن پرنده پر خویش را بدو دادی تا هر وقت مصیبتی بر او پیش آمدی، پر را آتش زدی و او را خواستی. شاه تقی چنین کرد و پرنده فی الحال حاضر گشت و پهلوی شهبانو را شكافته و كودك را بیرون آورد و این چنین شد كه رستم زایی در بیشه مرسوم گشت.

 نقل است ایشان در كودكی روزی به سرای ننه رفتی و در آنجا مشغول بازی گوشی بودی و در هر سوراخی دست خویش فرو كردی و در حیاط خانه همی چرخیدی. ناگاه صدایی از درون حوض هشت ضلعی حیاط به هوا رفتی، شیخ ما با سر در آب رفتی و به تسبیح خدای مشغول همی گشتی. در آن مجلس*زنی بودی بسان گرد آفرید، که در گرفتن مار زنده با دست تبحر همی داشتی. وی دست در حوض فرو بردی و کودک  را با یك دست از آب بیرون آوردی و جان وی را مدیون خویش داشتی.

در باب کرامات خاصه ی ایشان آمده است که روزی در حیاط خانه به بازی مشغول بودی كه زنبوری اسائه ی ادب كردی و شست پای ایشان گزیدی؛ ساعتی بعد خان صاحب روی بادا گشتی و صورت ایشان بسان بالنی گشتی؛به حدی كه نور دیدگان شیخ از دست برفت و شاه تقی خان اطباء را از سراسر بیشه بر بالین طفل حاضرنمودی و بر صورتشان ضماد نهادی تا بینایی به وی بازگشتی. هنوز هم مریدان در حیرتند از این کرامت شیخ که شست پای ایشان را چه ارتباطی با روی ماهشان است!

 در خبر است روزی نعمت درجلگه ی بیشه باریدن گرفت و باغ و حیاط خانه ی شیخ به سان رودی خروشان پر آب گشتی، شیخ قصد نمود تا تنی بر آب زند؛ جامه از تن برون آورد و در آبی كه در جای جای حیاط جمع شده بودی به شنا پرداختی و با شوق همی گفتی  که من مبتكر استخر خانگی ام. شهبانو چون اورا دیدی با شوقی وصف ناپذیر به طرفش آمدی و گوشهایش را با شوری وصف ناپذیر مالیدی تا در تاریخ ثبت همی گردد. از این نقل پیداست که ایشان از ابتدا به دریا و دریانوردی و اکتشافات دریایی علاقه مند همی بودی.

شیخ را برادری بود خردسال و گریزپا كه همچون او در شیطنت و خرابكاری توانا بودی و شیطان زادگان را درس ها همی دادی. هر نوبت که از این طفل خردسال عملی نیکو سرزدی؛ شهبانو بابك خان را تشویق و نوازش همی کردی، چه طفل گریزپا بودی و هر زمان در نهانگاهی بودی و شیخ ما از را کودکی یارای دویدن نبودی و مادر از شوق وی را در آغوش گرفتی و نوازش همی کردی.

شیخ پس از اتمام مقدمات قصد تحصیل درکیمیا نمودی. پس بنابر آنچه رسم آن سامان است، بر فراز البرز كوه رفته و به سمت شرق تیری از كمان خویش رها كرد. روزها گذشت تا خادمان درگاه تیر را در قریه ایی بی نام و نشان كه اقوام بدوی شاد دلی، در آن زندگی می كردند یافتند. از قضا تیر در  مدرسه ای کیمیاگری فرود آمد؛ شیخ را گفتند به آنجا نرو که ما را یارای دوری از تو نیست؛ ایشان فرمودند: همی روم که سکه ها در كیمیاست. و مریدان را این حرف بسیار خوش آمد و گریبان دریدند. قریه ی مذکور به قدری خنک بودی كه پاهای شیخ در هنگام رفتن از حجره به مدرسه یخ زدی و ایشان دائما زکام بودی. ذکر سایر کرامات و خرایق عادات تحصیل شیخ در آن مدرسه را به قلم شیوای خودشان حوالت می دهیم. باشد که نویسند و جمعی را شادان نمایند.

از کرامات خاصه ی شیخ ما هنر اندیشیدن و چراجویی ایشان بود که عنودان از آن به بهانه گیری تعبیر می نمایند؛ چه ایشان را یارای درک عمق فکر و دردمندی دل شیخ نبودی. این کرامت در دوران تحصیل به سبب اندیشیدن بسیار و مجالی که در اثر تنهایی به ایشان دست داده بود به حد اعلای خویش رسید.

وی پس از اتمام تحصیل همی گفتی که خواهم به میهن خدمت همی نمایم. پس به دامنه ی البرز کوه در حوالی طهران رفتی و در گارد جاویدان و همیشه بیدار به نظم در امور آن سامان مشغول همی گشتی و به طور هفتگی به منزل خاله ی خود در طهران رفتی و صله ی رحم به جای آوردی و خاله زاده ی بینوای خود را جهت نجات از شر معلم سرخانه ی سرخود کودک، ریاضیات آموختی. گاه جهت آموزش ریاضی کودک را باج همی دادی و با وی تا پاسی از شب به بازی موسوم به فیفا پرداختی. معلم سرخانه ی دائمی کودک شیخ را همی گفتی این روش ناصحیح در آموزش ریاضی در کودکان این نسل بودی و دقت نداشتی که علت این باج دادن همانا ناشی از ارادت وی نسبت به دعای آن کودک سید بودی. در باب این ارادت در خبرها آمده است که شیخ روزی در حال گذر از كنار منزل کودک به سمت فرودگاه بودی و چنانچه رسم ادب است وی را توقفی کوتاه در منزل ایشان همی خوش آمد. كودك شیخ را گفت بیشتر در منزل ما بمان. تا باهم بازی و شادی همی نمائیم. ارادت شیخ بسیار بودی بر کودک؛ لکن مجال ایشان همی اندک. بدین سان کودک وی را همی گفت امید است که برای خدمت به مام میهن به نزد ما آیی . این دعا به نحو بسیار عالی مستجاب همی گشتی و شیخ دو سالی به صورت هفتگی در محضر کودک همی بودی.

شیخ پس از اتمام خدمت به مام میهن؛ بنابر آیین روزگار این بار به دامنه های زاگرس رفتی و تیری به سمت جنوبگان از چله رها کردی. این بار نیز ندیمان درگاه، ماه ها به دنبال تیر گشتی و آن را در جزیره ایی مرجانی وخب طبعا بی آب و علف( روی مرجان که علف رشد نمی نماید!) در خلیج فارس به نام كیش یافتندی وخلقی از این كرامت شیخ در عجب بودی. علت امر را از ایشان جویا گشتی. شیخ فرمود: همانا آدمی بایستی همه جای زمین را ببیند و نکته ای آموزد. مریدان از این سخن خوشوقت همی گشتی و نعره ها زدی. بدین سان شیخ به جزیره ی پارسی رفتی و به کیمیا پرداختی. بدین سان که طلای سیاه را به طلای زرد تبدیل همی نمودی.

در خبر است روزی شیخ از بیشه با اسبی کهر* به بابل رود رفتی و درحاشیه ی رود به سواری مشغول همی گشتی. در آنجا دختری بود سیمین اندام و سمن نام كه در آب زلال رود گیسوانش شانه همی زد. درحال، عشق در شیخ جنبید و عنان از كف بداد و به سمت دخترک رفت. دخترك را از وی هیبتی در دل پدید آمد و پا به فرار گذاشت و شیخ با اسبش به دنبال دختر رفت. اما سمن بانو تیزپا همی بودی و شیخ را یارای دویدن همی نبودی و اسب شیخ نیز چهار نعل همی تنوانست رفتن. نا امیدی بر شیخ مستولی همی گشتی تا اینکه ناگهان گالش سمن گل بانو را یافتی. آنگاه با چشمانی گریان به خانه آمدی و شهبانو را گفتی عشق در من جنبیده؛ همی خواهم زن اختیار كنم. یا صاحب این گالش یا هیچ کس دیگر!* هرشب تاری در دست گرفتی و با سوز و گداز ناله ها سردادی. و تمام بیشه از صدای این عاشق دلسوخته یكصدا ضجه ها زدی و گریه ها كردی...

مادر و خاله ی شیخ هر روز گالش را در دست گرفتی و به خانه های اطراف بابل رود رفتی و به پای دختركان اندازه كردندی . روزها گدشت و شیخ ضعیف و ضعیف تر گشت . آب دیدگان از سرش بگذشت كه ای خدا یار را پیدا كنم كه دیگر نتوانم زیستن. وی در حال رازو نیاز با خدای بودی که ناگاه شهبانو شادمان به سرای آمدی كه صاحب گالش راهمی یافتم . او دختری است سمن گل بانو نام. شیخ مادر را پرسید: آیا وی حاضر است با من به آن جزیره ی مرجانی آید تا من كیمیا نموده و وی به تربیت اولادم پردازد؟

شهبانو گفت بلی؛ ولی مشكلی پیش آمد نموده است. شیخ گفت چه مشكلی؟ شهبانو گفت خبر پیدا كردن سمن بانو را تنی چند از عنودان نیوش همی کرده اند و یكی از ایشان سیبی سمی به گل بانو خورانده . شیخ در حال، سوار بر اسب گشتی و به بابل رود تاختی؛ و گل بانو را بیهوش بر روی زمین یافتی؛ و قطره ای از اكسیر كیمیا گری اش را بر گلوی گل بانو ریختی. بانو سرفه ها كردی  و سیب سمی از دهانش خارج شدی و به روی شیخ همی لبخند زدی. به یمن این واقعه پس از خرماپزان در بیشه هفت شبانه روز جشن و پایکوبی برقرار همی گشتی و شیخ و بانویشان به زندگی خویش پرداختی و مریدان و دوستاران را سال ها در قرض و بی چیزی افكند.

در خبر است هنگامی که عزرائیل به درگاه شیخ رفتی تا جانش را همی ستاند؛ شیخ ایشان را فرمودی آخر چه زمان این کار است؟ ما را بایستی نفت بر سر سفره های مردم همی بردن. پس برو و پس از اتمام نفت خلیج به سوی ما باز آی و بدین حیلت عزرائیل را سالها علاف نمودی.

روحش شاد.

*مجلس : محل نشستن

*اسب نوک مدادی چی میشه؟ می دونم کهر نمیشه. بگید چیه درستش کنم.

*ما می دونیم داستان اینجوری نبوده، اما تذکره ی متاهل و مجرد باید با هم یه فرقی داشته باشه یا نه!؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :10
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic