تولدت مبارک نوه ی عزیز(3)

تاریخ:سه شنبه 24 مرداد 1391-03:47 ب.ظ

اینطور میگن كه امروز، روز تولد مریم جونه!!!!!

ما هم خوب میدونیم که تو به واسطه‌ی روابط عمومی فوق‌العاده‌ای که داری و نیز به دلیل مشاوره‌های راه‌گشا و طلاییت، در مناطق مختلف ایران،و دوستداران و طرفدارانت در اقصا،نقاط كشور، الان به شدت سرت شلوغه و همینجور کادو و پیامک تبریک و ... است که از طرفدارات به دستت میرسه.

ما بچه های صندوق خونه هم به نوبه ی خودمون تولدت رو تبریك می گیم  و مطمئن هستیم تا سال آینده برایت اتفاقات خوشایندی رخ خواهد داد زیرا می دانیم تو شایسته ی بهترین ها از جانب خداهستی.

 خدا را تنها پشتیبان و یاور زندگی‌ات می‌طلبیم و برایت تمام خوبی‌ها را از درگاه مقدسش تمنا می‌کنیم.

فال تولدت رو هم در ادامه ی مطلب ببین.


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ماه

نویسنده :سمیه سادات
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1391-03:19 ق.ظ

امشب، وقتی به ماه آسمون نگاه كردم دلم گرفت...

یادم افتاد چند روز بیشتر به تموم شدن آسمونی ترین ماه خدا نمونده...

.......................................................................آه

دعایم كن

و دعایت می كنم

زیرا می دانم...

تو بهترین را برایم می خواهی

ومن

بهترین را برایت....

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این نوشته اسم ندارد.!!!!

نویسنده :سمیه سادات
تاریخ:شنبه 21 مرداد 1391-03:34 ق.ظ

این  روزها یه فكری بدجوری داره عذابم می ده. فكر مهسا دوست و هم كلاسیم. شاید بعضی هاتون حال پارسال این موقع منو هنوز یادتون باشه. چند وقتیه كه می رم دانشگاه كمك استادم و مجبورم هر روز از روی اون پل لعنتی رد بشم. یادمه اون اوایل كه این اتفاق افتاد با خودم عهد بسته بودم دیگه هیچ وقت از روی اون پل رد نشم. ولی باید رد می شدم باید پاهامو جایی می گذاشتم كه خون مهسا روش ریخته بود. چقدر سخت بود پارسال اول مهر تو دانشكده ای كه سه تا از بچه هاش مرده بودند. مهسا كه كشته شده بود و كوشا كه جلوی همون پل اعدام شده بود و یكی دیگه از بچه ها كه تصادف كرده بود. چقدر سخت بود وقتی كه استادا من و محدثه رو باهم می دیدند و به یاد مهسا و مرضیه می افتادند بعضیاشون می گفتند و بعضی هام از اشك توی چشماشون می شد فهمید آخه اون دوتا هم مثل ما همه اش باهم بودند. اون روز كه مرضیه تنها روی یكی از نیمكتایی نشسته بود كه با مهسا همیشه روش می نشستند با دیدن من و محدثه اشكش جاری شد و ما فقط تونستیم دست هاشو توی دستمون بگیریم. اوایل هر وقت از روی پل رد شدیم بغض كردیم و سكوت كردیم ولی بعدها حرف زدیم و سعی كردیم عادی باشیم اما هر بار مهسا توی ذهنمون بود و كنارمون راه می رفت. اوایل كه خیلی بی تابی می كردیم به خواب یكی از بچه ها رفته بود و گفته بود به بچه ها بگو برام بی تابی نكنن جای من خیلی خوبه. اما سخت بود مرگ مهسا یه مرگ معمولی نبود كسی می شناختیمش و باهم درس خونده بودیم كشته بودش درسته كه كوشا با هیچ كدوممون ارتباط نداشت اما هم كلاسیمون بود، ممكن بود توهماتی كه راجع به مهسا زده بود درمورد هركدوم از ماها اتفاق بیوفته. چشماش وقتی كه به دوربین ذل زده بود تا از ماشین پیاده اش كنن و ببرنش برای اعدام یادم نمیره. نمی دونم فاصله ی یك ادم تا جنون چقدره؟ فقط می دونم وقتی ایمان آدم كم باشه این اتفاق میوفته. قدیما عاشق شاه عبدلعظیم بودم و از رفتن اونجا حالم خوب می شد اما حالا قبل و بعد از زیارتم باید برم سر مزاری كه روش نوشته شهیده مهسا. حكمت و قسمت و تقدیر هرچی بود امتحان سختی بود برای بچه های دوره ی ما و استادامون. نمی دونم فقط پر از سوال و دلتنگی ام پر از بی تابی هایی كه هیچ كس نفهمید. ترم آخر سختی داشتیم خیلی سخت

*می دونم حرفام و جمله هام بی سروته بود ببخشید می خواستم یه پست شاد بزارم و صندوق خونه رو از ركود دربیارم كه نشد. شرمنده.برام دعا كنید....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لیلای مجنون

نویسنده :عادله
تاریخ:پنجشنبه 12 مرداد 1391-03:23 ق.ظ

 

یک شبی ... مجنون ، نمازش را شکست ...

بی وضو ، در کوچه ی لیلا نشست ...

عشق ، آن شب ، مست مستش کرده بود ...

فارغ از جام الستش کرده بود ...

گفت :  "   یارب !!  از چه خوارم کرده ای ؟!

بر صلیب عشق ،  دارم کرده ای ؟!

خسته ام  زین عشق ... دلخونم مکن ...

من که مجنونم ... تو ، مجنونم مکن !!

مرد این بازیچه ، دیگر نیستم ...

این تو و لیلای تو ... من نیستم !!  "

گفت :  "  ای دیوانه !!   لیلایت ، منم !!

در رگت ، پنهان و پیدایت ، منم !!

سال ها ، با جور لیلا ساختی ...

من ، کنارت بودم  و نشناختی  !!!!!!  "...

 

 

طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق...

التماس دعا ...

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوری

نویسنده :مریم
تاریخ:جمعه 30 تیر 1391-06:33 ب.ظ

یکی از ویژگی های دور بودن از خونه اینه که آدم سر بعضی اتفاقاتی که برای افراد فامیل و دوست و آشنا اتفاق میفته حضور نداره. نمونه ی بارز این ویژگی من هستم. تقریبا 90 درصد کسانی که با اقوام و دوستانم وصلت کردند رو من ماهها  و گاهی حتی سالها بعد دیدم. بعضی ها بچه دار شده بودن، البته خب اونا هم شهر دیگه ای زندگی می کردن.
یا گاهی که کسی به رحمت خدا میره... من به هفتمش می رسم؛ گاهی به چهلمش و گاهی .....
دیگه اینکه یکی از شانسهایی که توی زندگی داشتم؛ این بود که علاوه بر روال عادی زندگیم که مثل بقیه بوده؛ معلم ها و اساتید خوبی داشتم. مثلا معلم های ریاضی دبیرستان و راهنماییم به جز یکی دوسال عالی بودن. بهتر بگم شاهکار بودن.
من هنوز هم وقتی کتاب ریاضی اول دبیرستانم رو باز میکنم با جزئیات یادم میاد که چی خوندم و معلمم بهم چی یاد داده.
حالا اتفاقی که افتاده اینه که معلم ریاضی اول دبیرستانم خانم علیزاده دیروز  همراه همسرش توی جاده ی هراز به رحمت خدا رفتند. امروز خاکسپاریشونه. ساعت 5 عصر از خونه شون تا آرامگاه معتمدی...
چقدر برنامه ریخته بودم حتما تا آخر امسال برم دیدن معلمم. حالا هفته ی بعد هم که رفتم خونه میرم دیدنش. منتها این بار من نمیبینمش. فقط اونه که منو میبینه...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :10
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic