آهسته

نویسنده :سمیه سادات
تاریخ:شنبه 29 مهر 1391-01:21 ق.ظ

کمی آهسته تر زیبا

کمی آهسته تر رد شو

کمی آهسته تر خسته

کمی آهسته تر بد شو




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روسری آبی

نویسنده :سمیه سادات
تاریخ:سه شنبه 25 مهر 1391-08:44 ب.ظ

این روزها باران نمی بارد و من تمام کوچه های این شهر را بدون تو، قدم می زنم .انگار هیچ وقت نبوده ای. اصلا نمی دانم کجا گمت کردم؟ یادش بخیر آن روز که زیر باران بلند بلند، خندیدیم من حافظ می خواندم. این جا شهر من و توست و پراست از خاطرات خاک خورده ای که با بوی باران متولد می شوند.شهریست که  تمام باران های پاییزیش از کوشک احمد شاهی و حوض آبی صاحبقرانیه می گذرند. می خواهم تمام این شهر را زیر باران راه بروم حتی اگر بارانش اسیدی ترین باران دنیا باشد. دیگر فرقی نمی کند وقتی کنار دورترین اتوبان این شهر می دوم چندتا ماشین برای تنهاییم بوق بزنند. هنوز هم تار علیزاده بی خودم می کند. هنوز هم می توانم بدون پلک زدن اشک بریزم تا تو را عاشق این گریه های بی بهانه ام کنم. آن روز به من خندیدی وقتی که روسری آبی سرم بود و راه اتاقم را گم کرده بودم. این روز ها باران نمی بارد و تو باید بدانی من هنوز هم توی کیفم پر است از مدادهای رنگی، هنوز هم توی خیابان بلند بلند باخودم حرف می زنم و از نگاه های عابرانی که بی سبب به سمتم کشیده می شود خنده ام می گیرد.می دانم بازهم مسخره ام می کنی اگر بفهمی دیروز با یک بچه گنجشک دوست شدم و او مرا  به لانه اش دعوت کرد. می دانم،آن وقت ها هم باور نمی کردی گل ها بامن حرف می زنند.

تو یک روز زیر باران آمدی به دختری که روسری آبی سرش بود خندیدی و رفتی....همین




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چرخیدن دنیا

نویسنده :سمیه سادات
تاریخ:چهارشنبه 5 مهر 1391-02:27 ب.ظ

این روزها عجیب شده ام، اما تو بخند و نگذار کسی بفهمد این ساختمان خاکستری روبروی پنجره ی اتاقم چند ماه است سهم ساده ی مرا از زندگی گرفته است بخند و مرا در خودت حل کن تا نفهمم به کجای این زندگی دروغین باید خندید؟.... اصلا چه فرقی برای تو می کند اینکه بدانی قبل از این ساختمان خاکستری هم سهم من، تیرگی پرده های زخیمی بود که تا ابد باید کشیده می ماند تا کسی نفهمد بین من و تو فاصله ایست از کوچه های جوادیه تا آخرین پنجره ی بلند ترین برج تجریش. تو باید بفهمی که ما هیچ وقت خودمان را زندگی نکرده ایم نه تقصیر منست، نه جرم تو. فقط باید بدانی زندگی به اندازه ی لبخندهایت زیبا نیست. اما تو بخند ودروغ بگو این روزها دارم شبیه مرده ها می شوم و توداری می خندی و من همیشه به جای خندیدن گریه کردم. نترس من دیگر فکر نمی کنم نه  به آسمان بی ستاره تهران، نه به ترنج ها و خورشید هایی که روی قالی هر روز له می شوند، نه به ساختمان خاکستری، نه به پرده های زخیمی که جلو تمام پنجره های این شهر کشیده اند، من فکر نمی کنم به کتاب ها و داستان های نخوانده و تو می توانی بخندی به عوامی این روز های من... باور کن من دیگر فکر نمی کنم که چرا مرغ عشق ها عاشقند؟ چرا بوی کاهگل مرا متولد می کند؟... یا اصلا چرا کوچه پس کوچه های شمیران را از بچگی دوست داشتم؟ من دیگر به این فکر نمی کنم درد از کجا می آید نترس و بخند به این روز های من، من دیگر به این فکر نمی کنم چرا دیگر طراوت روستای قدیممان را درک نمی کنم؟ و دیگر به خوشی های پوشالی این زندگی مدرن فکر نمی کنم، من دیگرنمی دانم تا کجا باید درد را قورت داد؟ تو نترس من عادت کرده ام دروغ بگویم و خودم را پشت لبخندهای احمقانه ی دروغین پنهان کنم تا هیچ کس نگران دیوانه شدن این روزهایم نباشد.

 بگذار بخندیم به حماقت خودم، تو و چرخیدن این دنیا.......

*این نوشته ام  رو قبلا توی وبلاگی كه با دوستام دارم گذاشته بودم.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دخترهای گل صندوق خونه روزتون مبارك(باچندروزتاخیر)

نویسنده :سمیه سادات
تاریخ:پنجشنبه 30 شهریور 1391-11:06 ب.ظ

لیلی زیر درخت انار نشست،

درخت انار عاشق شد،

گل داد،

سرخ سرخ...

گل ها انار شدند،

داغ داغ...

هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،

بی تاب بودند،

توی انار جا نمی شدند.

انار كوچك بود،

دانه ها بی تابی كردند،

انار ترك برداشت.

خون انار روی دست لیلی چكید.

لیلی انار ترك خورده را خورد.

مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است.

فقط كافیست انار دلت ترك بخورد.

خدا گفت: لیلی یك ماجراست، ماجرایی آكنده از من، ماجرایی كه باید بسازیش.

لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویش.

لیلی، رفتن است. عبور است و دور شدن.

لیلی جستجوست.

لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

لیلی سخت است و دور از دسترس.

لیلی زندگی است، زیستنی از نوع دیگر.

و لیلی نام تمام دختران زمین است.

(عرفان نظر آهاری)

لیلی هایی كه انار دلتون ترك خورده روزتون مبارك.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

0_3به نفع ما

نویسنده :مهدی
تاریخ:پنجشنبه 2 شهریور 1391-08:07 ب.ظ

سلام من بعد صد سال اومدم یه مطلب تو وبلاگ بزارم كه از وبلاگ حذف نشم.اخه دشمن زیاده.بهمون گفتن اگه مطلب تو وبلاگ ننویسیم ازش حذف میشیم.چه فایده ای داره ادم حافظه ی خوب داشته باشه ولی دل مهربون نداشته باشه.بگذریم این بار یكی از با حال ترین خاطرات زندگیمو می خوام به شما بگم.فكر كنم چهار پنج سال پیش بود.بازی ارژانتین_برزیل همه طرفدار برزیل ولی این وسط دو نفر طرفدار ارژانتین.....................................من و پسر خاله بابك اونقدر اطمینان به ارژانتین داشتیم كه با پسر خاله مازیار سر بازی شرط بستنی سالار بستیم.كل زندگیمون شده بود كری خوندن سر این بازی.خلاصه روز بازی شد ولی ما نتونستیم بازی رو ببنیم.بعدمنو پسرخاله بابك رفتیم نتیجشو از اینترنت ببینیم...............................ای ای ای 3_0 به نفع برزیل .خدارو شكر اون لحظه پسرخاله مازیار نبود كه به ریشمون بخنده.روز بعد ما سه تا توی ماشین بودیم كه یهو پسرخاله مازیار پرسید راستی بازی چی شد.پسرخاله بابك یك نگاه جدی به من كرد وگفت 3_0 به نفع ارژانتین همان لحظه بی درنگ پسرخاله مازیار جلوی یه سوپرماركت وایستاد وسه تا بستنی سالار خرید ما شروع به خوردن كردیم بعد خوردن نصفی از بستنی پسرخاله بابك با شرم گفت 3_0 به نفع برزیل.ان لحظه پسرخاله مازیار نمیدانست باید خوشحال باشد یا ناراحت می توانم بگویم بهترین بستنی كه در عمرم خوردم ان بستنی بود البته با تشكر از پسرخاله بابك.     




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو